984
هین که هنگام صابران آمد وقت سختی و امتحان آمد
این چنین وقت عهدها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد
عهد و سوگند سخت سست شود مرد را کار چون به جان آمد
هله ای دل تو خویش سست مکن دل قوی کن که وقت آن آمد
چون زر سرخ اندر آتش خند تا بگویند زر کان آمد
گرم خوش رو به پیش تیغ اجل بانگ برزن که پهلوان آمد
با خدا باش و نصرت از وی خواه که مددها ز آسمان آمد
ای خدا آستین فضل فشان چونک بنده بر آستان آمد
چون صدف ما دهان گشادستیم کابر فضل تو درفشان آمد
ای بسا خار خشک کز دل او در پناه تو گلستان آمد
من نشان کرده ام تو را که ز تو دلخوشی های بی نشان آمد
وقت رحمست و وقت عاطفت است که مرا زخم بس گران آمد
ای ابابیل هین که بر کعبه لشکر و پیل بی کران آمد
عقل گوید مرا خمش کن بس که خداوند غیب دان آمد
من خمش کردم ای خدا لیکن بی من از خان من فغان آمد
ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست تیر ناگه کز این کمان آمد
985
هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند
بهر باران چو کشت منتظر است سینه را سبز و لاله زار کند
بهر خورشید کان چو منتظر است سنگ را لعل آبدار کند
انتظار ادیم بهر سهیل اندر او صد هزار کار کند
آهنی کانتظار صیقل کرد روی را صاف و بی غبار کند
ز انتظار رسول تیغ علی در غزا خویش ذوالفقار کند
انتظار جنین درون رحم نطفه را شاه خوش عذار کند
انتظار حبوب زیر زمین هر یکی دانه را هزار کند
آسیا آب را چو منتظر است سنگ را چست و بی قرار کند
انتظار قبول وحی خدا چشم را چشم اعتبار کند
انتظار نثار بحر کرم سینه را درج در چو نار کند
شیره را انتظار در دل خم بهر مغز شهان عقار کند
بی کنارست فضل منتظرش رانده را لایق کنار کند
تا قیامت تمام هم نشود شرح آن کانتظار یار کند
ز انتظارات شمس تبریزی شمس و ناهید و مه دوار کند
986
عشق را جان بی قرار بود یاد جان پیش عشق عار بود
سر و جان پیش او حقیر بود هر که را در سر این خمار بود
همه بر قلب می زند عاشق اندر آن صف که کارزار بود
نکند جانب گریز نظر گر چه شمشیر صد هزار بود
عشق خود مرغزار شیرانست کی سگی شیر مرغزار بود
عشق جان ها در آستین دارد در ره عشق جان نثار بود
نام و ناموس و شرم و اندیشه پیش جاروبشان غبار بود
هنرمندان...
ما را در سایت هنرمندان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: fardad
بازدید: 56
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:18